ما رفتیم سفر (تعطیلات خرداد)
امسال 14 و15 و 16 خرداد سه روز تعطیلی داریم ، از اونجا که تو این تعطیلی ها کل ایران میره شمال رياف حوصله شلوغی رو نداشتیم و تصمیم گرفتیم خونه بمونیم ، ولی یهو روز چهاردهم تصمیم گرفتیم بریم مهاجران خونه خاله فاطمه و تو هم که عاشق ددر بدو بدو رفتی سر کشو لباسات و گفتی مامان لیبایامو بیپوشم بیریم؟ منم کلی بهت ذوق کردم و گفتم نه گلم بعداز ظهر ،خلاصهتا بعد از ظهر زمین نشستی و یه ره این ور و اون ور و میگفتی بیریم دیده(بریم دیگه ) بریم هدیه، مامان اکی زنگ زده بود میگفت نمیاید ظهر اینجا بامزه گفتی نه دیگه بریم اراک بریم هدیه .... خلاصه ساعت پنج با خاله ها راه افتادیمو با توجه به توقف بین راه ساعت نه و نیم رسیدیم ، و رسیدن همانا و بدو بدو و ورجه ورجه...
نویسنده :
مامان مریم و بابا مسعود
19:02
چند روز سخت
خدای اطلسی ها با تو باشد پناه بی کسی ها با تو باشد تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد گل پسرم چند روز بود که مریض شده بودی ، از شنبه .....تا پنجشنبه...و این هفته طولانی ترین هفته زندگی بود ، واقعا خفه شدم از استرس و ناراحتی ... جریان از جمعه قبل شروع شد که رفتیم بیرون و شما رو بعد از ظهرش بردیم شهر بازی ، وقتی بعد از یه روز پر تحرک به خونه اومدیم خسته و بی حال روی تخت خوابیدی و ... این خوابیدن همانا و تا صبح شونصد بار بیدار شدن و بالا آوردن همانا.... صبح شنبه هر آنچه از طب سنتی و خونگی و مادر جونی در ذهن داشتم روت پیاده کردم ولی فایده نداشت که نداشت ، و اسهال و استفراغ شدید به بی حالی اضافه شد ، بابایی زود اومد خونه و بردی...
نویسنده :
مامان مریم و بابا مسعود
16:37
برای پدر
پدر و پسر داشتند صحبت میکردند: پدر دستش رو میندازه دور گردن پسر و میگه : من شیرم یا تو؟ پسر میگه : من!! پدر باز میپرسه : پسرم من شیرم یا تو؟ پسر بازم جواب میده : من شیرم!! پدر عصبانی میشه و دستش رو از رو شونه پسر برمیداره ومیگه من شیرم یا تو ؟ پسر میگه: بابا تو شیری.....!! پدر میپرسه :چرا نظرت عوض شد؟ پسر جواب میده:آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود و من فکر کردم یه کوه پشتمه ، ولی حالا... ********************************عشق را در دستان مهربان تو میتوان دید،بابای خوبم روزت مبارک
نویسنده :
مامان مریم و بابا مسعود
17:50
تولد بابا مسعودم مبارک
یک تجربه جدید
یثت نئف
این عنوان رو خودت برای این پست زدی ، وقتی داشتم برات مطلب مینوشتم و تو در خواب ناز بعداز ظهرت بودی ، یه دفعه دیدم اومدی توی اتاق و بهم گفتی مامانی کدایی؟ من بغلت کردم و بهت گفتم برات تو وبلاگت مطلب مینویسم و تو بهم گفتی : ویبلاک ایلیا بزگ میشه بیخونه؟ آخه وروجک این رو کی یادت داده؟(فک کنم بابا بهت گفته) خلاصه بعدش بهم گفتی : من ، من بینیویتم(بنویسم ) و تو این عبارت عنوان مطلب رو تایپ کردی ؟ ای یعنی چه؟ (یثت نئف) خوبه دیگه پسرمون وبلاگ نویس شده ، منتها به زبان مریخی!!!!!!!!!!! گل من یه چند روزه که هوا سرده و یه کم برف اومده هر روز میگی مامان بیریم برف بادی ، منم مرده این حرف زدناتم فسقل من باهم میریم بالا پشت بوم و برف بازی میکنیم گلم ، آی آی ...
نویسنده :
مامان مریم و بابا مسعود
16:48



