ایلیا جونایلیا جون، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

رویای کودکی

به دنبال خدا

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست خدا در قلبی است که برای تو میتپد خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره میگیرد خدا آنجاست در جمع عزیزترین هایت خدا در دستی است که به یاری میگیری در قلبی است که شاد میکنی در لبخندی است که به لب مینشانی خدادر بتکده و مسجد نیست گشتنت زمان را به هدر میدهد خدادر عطر خوش نان است خدا در جشن و سروری است  که به پا میکنی خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی دور از انسان جستجو مکن خدا آنجا نیست او جایی است که همه شادند و جایی که ق...
18 آبان 1391

بدون عنوان

یه مامان تنبل خیلی دیر میاد ،  بلاخره سلام  الان که نفسی دقیقا پانزده ماهه شدی و امروز یه کوچولو سرما خوردی /ف فکر کنم از پسر خاله گرفتی ،مامانی دیروز مجبور شد بزارتت پیش مادر جون تا بره مدرسه آخه نی نی دوستم زود دنیا اومده و ازم خواسته دو سه هفته جاش برم سر کلاس ، آخی طفلی نی نی شون توی دستگاهه یه ماه زود اومده ایشالله که مشکلی نباشه. فدای چشمات بشم که تو خیلی گلی وقتی نیستم فقط یه کوچولو شیطونی وقتی از خونه مادر جون اومدیم زنگ زدم خونشون کسی جواب نداد به گوشی خاله زنگ زدم گفت تلفن خونه خراب شده از دست ایلیا اینقدر کوبیدتش زمین که دیگه صداش در نمیاد البته فدای سرشششششششش. شیطون داره آمار خراب کاریهات بالا میره فسگل :چهار تا نمک پا...
11 آبان 1391

اولین بهار ت مبارک دلبندم

اولین بهار عمرت مبارک گلم، این قشنگترین سال نو عمر منه چون تو کنارمی قشنگ ترین عیدی زندگی: مثل لحظه ای که باغ ، در ترنم ترانه شکوفا می شود ، غرق در شکوفه می شود : روزگارت بهار ، لحظه هایت پر از شکوفه ...................سال نو مبارک عشقم   ...
11 آبان 1391

ایلیا میره شهر بازی

بلاخره بعد یه عالمه امروز و فردا رفتیم قلعه سحر آمیز ،البته قبلا خانه کودک یا پارک  که خیلی زیاد رفته بودیم ولی این فرق داشت چون یک سالت شده و میتونستی راه بری و بدو بدو کنی و از بازی لذت ببری : اینجا سوار یه ماشین شدی و به هیچ وجه حاضر نیستی پیاده بشی و باجدیت داشتی رانندگی می کردی هرچند تنها وسیله ای که تونستی سوارش بشی یه قطار بود اونم با مامانی سوارشدی ولی خوشت اومده بود و کلی ذوق کردی .بعد رفتیم سوار تاب شدی البته حدودا یک ساعتش رو با بطری آبت بازی میکردی و تا می خواستیم ازت بگیریمش زمین و زمان رو به هم میریختی: کلا روز خوبی بود و بهت خوش گذشت وقتی اومدیم بیرون به خاطر ورجه ورجه کردنات حسابی گرسنه شده بودی و بدون نق همه غذات ...
20 مهر 1391

اولین قدم ها

عسلم ااین روزها که دقیقا یک سال و یازده روزه ای داری یواش یواش قدم برمیداری ، ولی خودمونیما خیلی واسه بزرگ شدن و مستقل شدن عجله نداری و همین که مامانی بغلت کنه یا به پاهاش بچسبی و باهاش راه بری یا وقتی بابایی کلید رو میندازه توی در تادر رو باز کنه و تو بدو بدو بری تا بغلت کنه برات کافیه.راستش منم موافقم که یواش یواش بزرگ بشی البته نه به این معنا که رشدت خدای نکرده با مشکل مواجه بشه منظورم اینه که دوست داشتم تو هر مقطعی از زندگی می شد ترمز کرد و تا می شد ازش لذت برد .      اون موقع که بدون دندون می خندی،اون وقتی که اونقدر کوچولویی مثل یه عروسک خوشگل چشات رو بستی و دو تا دستای کوچولوت رو زیر سرت گذاشتی ،یا همین حالا که...
22 مرداد 1391

کادوی تولد بابایی

نفس مامان چند روزی بود که می رفت زیر میز و پایه میز رو گاز میگرفت ،تا می اومدیم برش میداشتیم و دندون گیرش رو بهش می دادیم جیغ میکشید ،عشق مامان آب دهن وخلاصه آب بینیش سرازیر بود بعدازدو روزی که دهنش روبا دقت دیدیم یه مروارید کوچولوی خوشکل تو دهنش میدرخشید.عزیز دلم دندونت مبارکه .امروز مادر جون تصمیم گرفته برات آش بپزه و زنگ زد که بریم اونجا ولی من گفتم نه بیایید اینجا درست کنید که مامان اکی اینا هم بیان آخه نزدیک تولد بابا مسعوده ،تولد 34سالگی باباییه و کادوی ایلیا به با با یی یه مروارید کوچولو وخودش قراره بیاد توی وبلاگش یه پیام تبریک واسه باباییش بذاره.خلاصه واسه خان بالا خان آش پختیم :        &nbs...
4 مرداد 1391

دوباره اومدم

   بله بلاخره خودم اومدم یه چیزایی بگم چون این چند وقته مامانی سرش خیلی شلوغه ، حالا خودش میاد بعدا میگه چیکارا داشته من می خوام از خودم بگم:بنده در این عکس ده ماه و نیم داشتم که رفته بودیم سر خاک باباجونی(محلات) و برگشتنی هم حسابی مریض شدم ولی از اونجا که داره یک سالم میشه و دیگه مرد شدم زودی خوب شدم .این روزا خیلی سرم شلوغه یه عالمه کار دارم،یه عالمه برنج توی سطل برنجه که هنوز پخش آشپزخونه نکردم،هنوز موفق نشدم گلدون گوشه آشپزخونه رو کچل کنم و دیگه اینکه کارای روزانم با اینکه هنوز راه نمیرم و روی چهاردست وپا این ور و اون ور میرم شامل ترکوندن اتاق خودم و آشپزخونه و یه کمی هم سالن میشششهههه و البته اینکه عروسک های تخت پارک یا آویز ...
29 تير 1391